سيد محمد باقر برقعى
3822
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هواى گريه در شب بىانتها ، در روزهاى سوگوارم * من براى ديدن تو لحظهها را مىشمارم هفتهها و ماهها رفتند و سالى هم برآمد * كى به پايان مىرسد شبهاى تلخ انتظارم همسفر با اشكم و آوازهاى بىقرارى * چشمهاى در كوهسارم ، جويبارم ، آبشارم تكيهگاه من بيا ، اى دشت سبز مهربانى * تا به رؤياى نوازش سر به دامانت گذارم باغها غرق شكوفه ، دشتها غرق شقايق * اينك امّا من درختى تشنه و بىبرگ و بارم شهر ما ، شبها چراغان بود و سرشار از ستاره * بىتو فانوسى نمىسوزد دگر در رهگذارم پشت اين درهاى بسته ، در غروبى غم گرفته * بغض غربت در گلويم ، من هواى گريه دارم شبچراغ شعر بودم ، حاليا در شهر ظلمت * سكهاى بىاعتبارم ، شمع خاموش مزارم با تكرار لب از گفتن فروبستيم و با اين فتنه خو كرديم * كه مرگ خويش را در بىپناهى آرزو كرديم غروب و شيون شوم كلاغان در درختستان * در اين ماتمسرا با سايههامان گفتگو كرديم چراغ باده خاموش است و دلهامان اجاقى سرد * در آن خاكستر عشقى كهن را جستجو كرديم غريو باد وحشى را پيام صبحدم خوانديم * گل افشانديم و همراه كلاغان هاىهو كرديم به جاى چشمه ، مردابى عفن آبشخور ما شد * به جاى آن زلال تلخوش خون در سبو كرديم گل لبخند بر لبهاى ما پژمرد و پرپر شد * در اين پاييز خونآلود با تكرار خو كرديم شبان بىتفاوت روزهاى تلخ و تكرارى * به اميد رهايى سوى هر دروازه رو كرديم عروس مرگ را آراستند آنسان كه خنجر را * به جاى سينهء دشمن به قلب خود فروكرديم